حال اشاره نمائیم به خروج دجّال شناعت فعال كه عجیبتر و پرفتنه تر و مشكل تر از همه ، خروج آن ملعون است كه پیغمبر فرمود : هیچ فتنه ای در زمین زیاده از فتنه دجّال نیست و حق تعالی هر پیغمبری كه فرستاده است قومش را از فتنه دجّال ترسانیده است و یك سال ثلث باران و ثلث حاصل زمین كم شود و سال دویم دو ثلث كم شود و سال سوم هیچ باران نیاید و هیچ گاه نروید و این لعین در چنین سالی خروج كند و انواع سازها و نغمه ها از خر او ظاهر شود و ساحری مثل او نشده و نباشد كه در طرف راست او با بهشتی به انواع نعمتها آراسته روان باشد و در طرف چپ او جهنمی و كوهی از نان و نهری پر از آب همراه او سیر خواهد نمود و از ما فی الضّمیر مردم خبر دهد و به شكل مردگان مردم به نظر ایشان درآرد و ظاهر نماید كه مرده ها را زنده نموده و ظاهر است كه مردم از زن و مرد فوج فوج در چنین سالی اطاعت چنین شخصی خواهند نمود مگر آنان كه خدا ایشان را از شرّ او نگه دارد . این است مجمل آنچه از كتب و اخبار منقوله در وصف دجّال لعین ظاهر می شود . خدا ان شاء الله ما شیعیان را از شرّ او و جمیع شرور حفظ نماید .
بدان كه هرگاه دجال لعین ، غیر خدائی ، از امور ممكنه چون امامت یا نیابت ادعا می نمود بر خدا بود كه چنین امور بر دست او جاری ننماید و لكن چون بطلان و محال بودن ادّعاء خدائی او ظاهر و باهر است و خدا به بدیهه عقول ، جسم و جسمانی نیست سیما چنین كور خرسواری ، لهذا او را به خود واگذارد .
ادامه دارد ...
منبع : كاشف الاسرار ، مولی نظر علی طالقانی ، جلد 1
كسی پرسید یا امیر المومنین آن ( طامّه كبري ) كدام است ؟ فرمود : وقت بیرون آمدن دابّه الارض از میان صفا ، كه انگشتری سلیمان و موسی ( ع ) با اوست اگر گذارد خاتم را بر پیشانی مومن نقش هذا مومنٌ حقّاً بر پیشانی او ظاهر شود و اگر بر پیشانی كافر نهد نقش هذا كافرٌ حقّاً و می گذارد خاتم را بر روی هر مومن پس نقش گیرد در او هذا مومنٌ حقّاً و مي گذارد او را بر روی هر كافر پس نوشته می شود هذا كافرٌ حقّاً و مراد از هر دو نقل یكی است . پس از این در هر دو این است : حتّی آنكه مومن به كافر گوید وای بر تو و كافر به مومن خطاب كند خوشا حال تو ، ای مومن دوست دارم كه مثل تو باشم فَاَفُوزَ فَوْزاً عَظیماً . پس بلند كند دابّة الارض سر خود را و خافقین به اذن الله او را ببینند و این طامّه كبری بعد از طلوع آفتاب است از مغرب و آن زمان هیچ توبه قبول نشود و هیچ عمل به بالا نرود . پس حضرت این آیه را خواند : روزی كه بعض آیات خدای تو برسد ، آن روز هیچ كس را ایمان نفع نبخشد اگر پیش از آن ایمان نیاورده و یا در ایمان ، كسب خیر و سعادت نكرده باشد . ( سوره انعام ، آیه 158 ) . پس فرمود : آنچه بعد از آن خواهد شد سوال مكنید كه رسول ( ص ) مرا فرموده كه به غیر از عترت او كسی را اطلاع ندهم .
ادامه دارد ...
منبع : كاشف الاسرار ، مولی نظر علی طالقانی ، جلد 1
صاحب حدیقه ( قدّه ) و دیگران به سند صحیح ذكركرده اند كه حضرت امیر ( ع ) روزی بعد از خطبه فرمود : سَلُونی قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونی . ( پیش از آنكه مرا از دست بدهید از من سوال كنید ) ...
پس اصبغ بن نباته عرض كرد : یا امیر المومنین دجّال كیست ؟ فرمود : دجّال كسی است كه تصدیق كننده او شقّی و تكذیب كننده او سعید است و از اصفهان بیرون می آید و چشم راست ندارد و چشم چپش در پیشانی است . مانند ستاره سرخ و درمیان دو چشمش لفظ كافر نوشته شده كه هر كسی آن را می خواند و به دریاها داخل می شود و آفتاب با او سیر می كند و در پیش رویش كوهی می باشد از دود و در پشت سرش كوه سفیدی كه خلایق چنین می دانند كه آن طعام است و در ایام قحط شدید خروج می كند و بر خر سرخ رنگ سوار ، طی ارض به سرعت نماید و قدمش به هر چشمه رسد آن چشمه به زمین فرو رود و اكثر تابعان او اولاد زنا و اصحاب طیلسان و یهودان باشند و آن ملعون با آنكه طعام خورد و در بازارها گردش كند به آواز بلند به همه جا رسد كه اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلی ( من پروردگار برتر شمایم ) گوید . بقیه الله در حوالی شام بر عقبه كه آن را افیق گویند در ساعت سیم روز جمعه او را به قتل آورد . بعد از آن طامّه كبری است . ( كه در پست بعدی مطالبی در این مورد مطرح خواهد شد ) .
منبع : كاشف الاسرار ، مولی نظر علی طالقانی ، جلد 1
سلام آقا
چه بنویسد این روسیاه ؟
لحظه ای به من نگاه می كنی ؟
می دانم خواسته بزرگیست كه این گناهكار از تو دارد اما از تو می خواهم مراقبم باشی
با چشمان خود مراقبم باش
گذرم به بیراهه ها افتاده بارها اما تو مرا به راه آورده ای بی آنكه خود بدانم
باز نمی دانم چه بگویم
بعضی حرفها به زبان نمی آیند
شاید زبان كوچك باشد برای بیان حرفها
و باز مثل همیشه حرفم را ناتمام می گذارم چون نمی دانم چه بگویم ؟...
من آسمان هستم. آدمها براى توصيف دلهاى خوب و مهربان، مرا مثال مىزنند. آنها باران رحمت خداوند را از چشم من مىبينند و ماه و ستاره را از دل من مىدانند. وقتى مىخواهند از آرامش بنويسند، آبىِ مرا مثال مىزنند. سخاوت و بخشندگى را به من نسبت مىدهند؛ به من كه ديگر حتى تحمّل ديدن گريه بچههاى گرسنه را ندارم. باشنيدن اين حرفها آبىهايم طوفانى مىشود. موج برمىدارد؛ موجهايى به بلنداى غم و پهناى درد .
زمانى كه واسطه فيض شدهام تا باران رحمت خداوند را به زمين و مردمش هديه كنم، چيزهايى ديدهام كه هيچ كس نديده است: جنگ و صلح را ديدهام، آدمهاى فقير و پولدار، آدمهاى ظالم و مظلوم، فرشتههايى كه دعاها و درد دلهاى مردم را به آسمان هفتم مىبرند و... آن قدر دعا و درد دل شنيدهام كه دلم تَرَك برداشته است. گاهى خورشيد، پشت ابرهاى غصهام، رو مىگيرد و آن وقت من مىبارم؛ آنقدر كه دلم سبك بشود و خورشيد، نفسى دوباره بكشد و باز گرما و نورش را بى منّت و بى حساب به زمين و اهلش ببخشد.
آقا جان! تو را به خداى نرگس قسم، كه زودتر بيا! مىترسم يك روز از غصّه فرو بريزم و زمين، ديگر سقفى به نام آسمان نداشته باشد. مىترسم يك روز آن قدر ببارم تا آبىهايم تمام شود و جز سياهى كهكشان، چيزى باقى نماند. بعضى وقتها دلم مىخواهد خورشيد، به دورْ دستها برود و زمين، براى هميشه در تاريكى فرو رود و من ديگر هيچ چيز را نبينم: نه جنگ را، نه ظلم را، نه آوارگى را، نه غارت و چپاول را، و نه صورت رنگ پريده بچههاى گرسنه را كه هر دانه اشكشان دريايى از آرامش را توفانى مىكند. درست است كه من آسمان هستم؛ درست است كه آبى آبها، سرسبزى دشتها و سپيدى قلهها از من است؛ درست است كه دل من آن قدر بزرگ است كه پل دعاهاى مردم شدهام؛ امّا حتى من هم دارم تمام مىشوم. گويى به يك بنبست رسيدهام و به جاى جلو رفتن، دارم فرو مىريزم.
آقا جان! تو را خدا زودتر بيا و دل مرا به دل خودت پيوند بزن تا مثل تو، بى انتها شوم؛ تا مثل تو هميشه آبى باشم و آفتابى؛ تا مثل تو تمام غصّههاى دنيا را در دل جاى بدهم و تمام دردها را به جان بخرم و تمام نشوم و فرو نريزم و استوار بمانم و...
آقاجان! مگر نگفتهاى كه مانند خورشيد، در غبار ابرها پنهان ماندهاى؟ پس كى اين ابرها كنار مىروند و تو پيدا مىشوى؟
آقا جان! بيا و با نور و گرمايت، خورشيد خسته ما را جانى بده. او ديگر ميل به تابيدن ندارد و دارد مثل شمع آب مىشود.
آقا جان! نذر كردهام اگر بيايى، با اجازه تو، تمام ستارهها را به آدمها ببخشم. نذر كردهام ماه را به سفره دلهاى خالى و شكسته هديه كنم. دلم مىخواهد حالا كه آدمها مرا بزرگ و سخاوتمند مىدانند، از خجالتِ همهشان دربيايم و به پاداش صبورىشان، آبىهاى دلم را به پاى دلشان بريزم. دلم مىخواهد با دلهاى مهربان، يكى شوم. دلم مىخواهد آن وقت ديگر من نباشم؛ آسمان باشى و خورشيد و ماه، نگاه مهربان و بى انتهايت.